به گزارش روابط عمومی باغ کتاب تهران، همزمان با دهمین روز رویداد اردیبهشت کتاب صحن اصلی باغ کتاب به یک آزمایشگاه بزرگ تبدیل شد.
تپشِ زندگی در قلبِ تمدن
از همان لحظهای که از درهای باغ کتاب گذشتم، فشارِ جمعیت و هیاهویی که بیش از هر چیز «کنجکاوی» از آن میبارید، نشان میداد که امروز یک روزِ معمولی نیست. ترافیک ورود، نه از سر اجبار، که از سرِ یک نیاز درونی بود؛ نیاز نوجوانانی که چشمانشان به دنبالِ دریچهای برای آینده میگشت و والدینی که دست در دستِ فرزندانشان، گویی به دنبالِ نقشه راهی برای عبور از جادههای مهآلودِ مسیرِ شغلی بودند. هوا در اینجا سنگین نبود؛ بلکه سرشار از جریانی الکتریکی از جنسِ «پرسش» و «امید» بود.
وقتی علم از حصارِ کتابها گریخت
کمی جلوتر، صدای فریادهای شادمانه و هیجان کودکان، فضا را به دو نیم کرد. اینجا «آزمایشگاهِ زنده» بود. دیدنِ کودکی که با انگشتانِ کوچکِ خود یک واکنشِ شیمیایی را رقم میزد و با دیدنِ تغییرِ رنگِ محلول، دهانش از تعجب باز میماند، تمامِ تعاریفِ خشکِ درسی را در ذهنم فرو ریخت. اینجا علم نه با کلماتِ سنگینِ کتابها، که با زبانِ «تجربه» حرف میزد. وقتی یکی از آزمایشها با موفقیت به پایان میرسید، خندههایِ از سرِ شوقِ بچهها، زیباترین گزارشِ علمیای بود که تا به حال دیده بودم. آنها دیگر تماشاگر نبودند؛ آنها قهرمانانِ کوچکِ اکتشافاتِ بزرگ بودند.
در جستوجویِ «چرایی» ماجراها
کمی آنطرفتر، سکوتی بر فضای نشستهای تخصصی حاکم بود. طاهری، مشاورِ مرکز توسعه سرمایه انسانی، بیآنکه پشتِ واژههایِ دیپلماتیک پنهان شود، مستقیم به سراغِ قلبِ ماجرا رفت: «معنای کار». او با صدایی که نفوذش در میان همهمه باغ کتاب گم نمیشد، پرسید: «چرا امروز صبح بیدار شدی؟ برای چه میجنگی؟». دیدنِ چهرههایِ متفکرِ دانشجویان و والدین که با هر جملهی او، یادداشتهایشان را سریعتر میکردند، نشان میداد که او رگ خوابِ دغدغههای ین نسل را یافته است. او نگاهِ رباتیک به انسان را به چالش کشید و از «انقلابِ استعدادها» گفت؛ انقلابی که پیش از تجهیزات، باید در باورهایِ تکتکِ ما اتفاق بیفتد.
نقشهی راه؛ سجاد عباسی و کتابهایی برایِ عبور از تردید
در نزدیکیِ ویترینِ کتابها، سجاد عباسی مدیر ترویج و توسعه پارک فناوری پردیس با نگاهی که اشتیاق ترویج علم در آن موج میزد، کتابها را نه به عنوان کالای کاغذی، که به عنوان «نقشه» دستِ جوانان میداد. او معتقد بود این کتابها، قطبنماهایِ مسیرِ کارآفرینی هستند. در همان لحظه، بحثِ داغِ یک جوان با کارشناسِ غرفه پیرامونِ «تیمسازی» توجه مرا جلب کرد؛ بحثی که از تئوریهایِ پیچیده شروع شد و به این نقطه رسید که چطور «ما» قویتر از «من» است. او میگفت: اگر باورِ خودباوری نبود، هیچکدام از این دستاوردهای فناورانه متولد نمیشد.
فراتر از یک رویداد؛ زمزمههایِ آینده
در گوشهوکنارِ نمایشگاه، کارشناسانِ پارک در حالِ پردهبرداری از «طرح صدف» و «بوتکمپهای تخصصی» بودند. دیدن برق اشتیاق در چشمانِ جوانی که تا لحظاتی پیش فکر میکرد برای موفقیت باید از مسیرهایِ کلیشهایِ «رزومهفرستی» بگذرد و حالا میدید که فرصتهایِ عملیاتیِ واقعی در انتظارِ استعدادهای اوست، تماشایی بود. آنها دیگر نمیگفتند «دنبالِ کار میگردم»، بلکه میگفتند «چطور یاد بگیرم که خلق کنم؟.
بذرِ «ما میتوانیم» در خاکِ باغِ کتابوقتی غروبِ آن روز، در حالی که جمعیت بهآرامی باغ کتاب را ترک میکردند، به فضای خالی رویداد نگاه کردم، حس کردم چیزی تغییر کرده است. این رویداد، فراتر از یک نمایشگاهِ ساده، بستری برای «رویش» بود. اینجا، پیوندی میانِ تجربه، دانش و انگیزه شکل گرفت. کودکانی که با آزمایشها قد کشیدند و جوانانی که با نگاهِ کارشناسان، مسیرشان را شفافتر دیدند، حالا با کولهباری از «باور به خود» به خانه میرفتند. اینجا «ما میتوانیم» از یک شعارِ رویِ دیوار، به یک جریانِ زنده در ذهنِ قهرمانانِ آیندهی ایران تبدیل شده بود.